غزل (بی وفائی می کند):
تازه فهمیدم که دارد دلربائی می کند
با لب و چشم و رخش دارد خدائی می کند
نامسلمان هرچه ظلمست بر من و دل می کند
چون امیران بر اسیری کدخدائی می کند
عشوه ها می ریزد اندر پیش چشم و دل مگو
چهره اش را آندمی وی رونمائی می کند
می کشاند حس ما را بر جنون هر لحظه ای
خنده بر لب ریخته باری خود نمائی می کند
دست رد بر سینه ی هر مبتلایی می کشد
با چنین ادوار دارد بی وفائی می کند
نظرات شما عزیزان:
برچسبها: غزلیات